خرید بک لینک
دیشب خدا رو دیدم
رو زمین نشسته بودش
دیگه کت نداشت پیرهنش هم کثیف بود
به یه نقطه خیره بود
رفتم کنارش و به اون نقطه خیره شدم

ازش پرسیدم:خدا چته؟
بهم لبخند زد گفت:گاهی سخترین کار خدا بودن
خندیدم و گفتم:حتی سختر از بنده بودن؟
سکوت کرد
...
گفتم:خدایا هیچ میدونی بندهات دارن مینالن از عدالت تو؟
فکر کرد و گفت:سرنوشت رو اونا خودشون رقم میزنن عدالت یعنی سرنوشت
گفتم:من بنده هستم کمی برایم خدایی کن
گفت:من بزرگترین نعمت رو به شما دادم...قلب
بلند شدم و دست رو قلبم گذاشتم و نالیدم:چرا...
میخواستم ازش سوالم رو بپرسم
برگشتم دیدم دیگه خدایی رو زمین نیست
و من هنوز دل خوش کردم به نقطه ی "الف"

برچسب: نویسنده: سیمــــا تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1391 ساعت: 2:58

صفحه بندی