دیشب خدا رو دیدم رو زمین نشسته بودش دیگه کت نداشت پیرهنش هم کثیف بود به یه نقطه خیره بود رفتم کنارش و به اون نقطه خیره شدم
ازش پرسیدم:خدا چته؟ بهم لبخند زد گفت:گاهی سخترین کار خدا بودن خندیدم و گفتم:حتی سختر از بنده بودن؟ سکوت کرد ...
گفتم:خدایا هیچ میدونی بندهات دارن مینالن از عدالت تو؟ فکر کرد و گفت:سرنوشت رو اونا خودشون رقم میزنن عدالت یعنی سرنوشت گفتم:من بنده هستم کمی برایم خدایی کن گفت:من بزرگترین نعمت رو به شما دادم...قلب بلند شدم و دست رو قلبم گذاشتم و نالیدم:چرا... میخواستم ازش سوالم رو بپرسم برگشتم دیدم دیگه خدایی رو زمین نیست و من هنوز دل خوش کردم به نقطه ی "الف"